تبليغاتX
عـمـــو بلاگفــــــا

عـمـــو بلاگفــــــا

اینجا همه عمو و عمه همند ، بلولبد تو هم!

یورونه ها

+ متاسفانه بیش از نود در صد تصاویر این صفحه فیلتر بود!

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 2:38  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

نامه یک زن ایرانی به هموطنش

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: قیمتت چنده خوشگله؟
سواره از کنارت گذشتم، گفتی: برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود، در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیر باران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ ، وزنت را بیندازی روی من
 
در مترو خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:زهرمار!
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 3:8  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

سوال کنکور این ایرلندی های از خدا بی خبر!

 

چیه؟! چرا اینجوری نگاه می کنید؟! خوب جواب بدید دیگه! اون وخ برید بگید ایران بده . خوبه کنکور این جوری باشه با جواب خودکار؟ خوبه؟ برگردید به اصل نظام . برگردید . آهان . آخ ... آخیش...

خوب . مسئله رو در ادامه مطلب براتون حل می کنم تا بدونید من چه نابغه ای هستم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 1:5  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

سوال خبرنگار واحد مرکزی خبر از عمو بلاگفا


+ ببخشید ژانر وبلاگ نویسی شما چیه؟

- {عمو بلاگفا با اندکی تامل} : اکشن!

پاورقی : یک سوال دیوانه وار به ذهنم افتاده . چرا این دو تا شکلک چشماشون چپه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 12:59  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

آن وقت ها که هنوز بچه بودم

آن وقت ها که هنوز بچه بودم ، فرق زن و مرد رو نمی دونستم و فکر می کردم بچه ها رو خدا هر وقت بخواد میده . البته هنوز هم فرق زن و مرد رو نمی دونم و بازم معتقدم بچه ها رو خدا میده!

آن وقت ها که هنوز بچه بودم هنوز پلی استیشن و کامپیوتر و اینا نبود ولی من با دسته آتاری هواپیما می روندم . آن وقت ها ، توی کلاس مدرسه ، سه نفره پای میزها می شستیم و نظام آموزشی کشور آنقدر قوی بود که راهنمایی ، معلم فیزیکمون معلم ورزشمون هم بود . معلم زبان یه کلاس دیگه هم بود تازه!

آن وقت ها که بچه بودم بیشترین اسکناسی که وجود داشت هزارتومنی بود که من هر چندهفته یکبار توی بعدازظهر که همه خواب بودند یکی از اونها رو از کیف مادرم می دزدیدم می رفتم باهاش دو ساعت و نیم کلوپ! کنامی ۹۹ می ذاشتم و یه نفر می یومد خرم می کرد که دونفره بازی کنیم . بعد چند ماه فهمیدم لاکردار می یومده دست دو رو با کامپیوتر می ذاشته و بازی می کرده . یعنی دست یک رو می داده به من ولی به جای من کامپیوتر بازی می کرده !

آن وقت ها که بچه بودم چند دفعه مورد پیشنهاد بازی آم.پول.با.زی قرار گرفتم ولی هیچ وقت آمپول نزدم و البته نخوردم! ولی خیلی بچه های ناجوری بودند اون بچه ها ؛ اون موقع که هنوز بچه بودما .

آن وقت ها که هنوز بچه بودم ، تازه که رانندگی یاد گرفته بودم یکبار با ماشین بابام دنده عقب گرفتم . از ماشین همین رو می دونستم که باید کلاج رو بگیری و آروم با گاز کم ول کنی ...
دنده عقب گرفته بودم و تمام دقت ام به کلاج بود که آروم ولش کنم . یعنی نه تنها به پشت سر نگاه نمی کردم بلکه به جلو هم نگاه نمی کردم و حواسم به پدال ها بود . یکهو ماشین سرعت گرفت و تا اومدم عقب رو نگاه کنم دو متر مونده بود بخوریم به دیوار و ماشین با سرعت می رفت . دوباره سرمو برگردوندم به طرف پدال ها که ترمز رو پیدا کنم و بزنم روش که ماشین درقی خورد به دیوار!

سریع پیاده شدم و ماشین رو خلاص کردم و با بدبختی سر جای اولش برگردوندم . ماشین بابای منم از بس داغون بود که اولش نفهمید بعدشم که فهمید اصلا به این فکر نکرد که من بوده باشم و شروع کرد به فحش دادن به اون .... ای که به ماشینش زده و در رفته فحش دادن .

آن وقت ها که هنوز بچه بودم از مراسم های خواستگاری توی خانه مان استقبال می کردم . چون می تونستم توش هر مزخرفی بگم و هر چیزی هم بخورم . با داماد هم طرح دوستی می ریختم و می خندیدم . اونم کلی تحویلم می گرفت. ولی بعدش توی تمام مراسم های خواستگاری خونمون یا شرکت نمی کردم یا یه گوشه با اخم می شستم .

آن وقت ها که هنوز بچه بودم ، یه دختری پای شیر آبخوری پارک بهم چشمک زد ولی من متوجه منظورش نشدم و سرمو انداختم مثل گاو رفتم یه جای دیگه .

آن وقت ها که هنوز بچه بودم ، یه دفعه با پسر داییم رفتیم از یه خیابون با سراشیبی زیاد سوار دوچرخه شدیم دو ترکه . با اون سرعت می تونستیم توی مسابقات رالی هم شرکت کنیم . داشتیم از شدت هیجان و خوشحالی می مردیمکه فهمیدیم دوچرخمون ترمزش کار نمی کنه! هنوزم که هنوزه یادگاری بخیه هاش هست که بدونم اهل بخیه بودم .

آن وقت ها که هنوز بچه بودم ، یکبار با دوستم دو تا شیرکاکائو از جلوی بقالی مدرسمون برداشتیم و د برو! دو تا کوچه اون ورتر شیرکاکائو ها رو خوردیم . موقع گذاشتن شیشه ها سر جاش صاحب مغازه دنبالمون کرد . فرداش به مامانم قضیرو گفتم اونم اول کلی نصیحتم کرد و توجیهم کرد که نباید این کار رو می کردم وبعدشم رفت پول شیرکاکائو ها رو داد و عذرخواهی کرد .

آن وقت ها که بچه بودیم اگر از محله های اطرافمون رد می شدیم به جرم غربت کتک می خوردیم .

آن وقت ها که بچه بودیم ...  

پاورقی : دوباره شروع می کنیم . اینجا را زیادی خاک گرفته .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 19:25  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

در سوگ پدر

 

 

                     پدر رفت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 10:19  توسط عـــمــــو قهوه چـی 

انقلاب وبلاگ نویسی ایران!

خوب . در این پست قصد دارم تا هر آنچه از وبلاگ بلدم را به روی دایره بیاورم ، آموزش های شرعی و غیر شرعی و خلاصه از جلو از پشت بالا هر آنچه از وبلاگ می دانم را بنویسم . تشریف بیاورید این طرف بازار . شما فکر کرده اید من خودم کم کسی هستم؟! نع خیــر!

خوب برویم سراغ آموزش اول . اولین راه موفقیت یک وبلاگ این است که آمار بالایی داشته باشد . برای این کار من یک راهی پیشنهاد می کنم که شما با نهایتا گذاشتن پنج دقیقه وقت با اینترنت دایال آپ و بدون هیچ پیشینه ای و بدون اینکه در هیچ جایی لینک شوید آماری بالغ بر هزار بازدید در روز داشته باشید! آن هم برای همیشه! یعنی الان باور نکردید؟ به جان مدیر بلاگفا راست می گویم . آقا به جان .... به جان خودم!!! راست می گویم . راه این کار غیر اخلاقی این است که شما نباید اصلا وجدان داشته باشید و با یک حرکت انقلابی آمار وبلاگ خود را به هر عددی که می خواهید برسانید . خوب . به جای حاشیه رفتن بهتر است اصل موضوع را بگویم . ببینید درج آمار عمومی در وبلاگ هیچ نشانه ای از این که این آمار برای این وبلاگ است یا خیر ندارد . یعنی اگر یک صفحه خلاصه مختصر آمار وبگذر داشته باشید اصلا معلوم نیست که پشت آمار این وبلاگ چه کسی قرار دارد و آیا آمار واقعی است یا نه . منظورم این است که من الان می توانم بروم آدرس یک غول وبلاگ را به وبگذر بدهم و بعد کدی که از وبگذر می گیرم را در وبلاگ خودم قرار دهم! یعنی آدرس جایی مثل کافه کافکا یا توکا یا وبلاگ های پر بازدید تر را به سایت های آمارگیر بدهم و کدش را بگیرم و در وبلاگم قرار دهم . به این صورت وقتی عده ای کم هم به وبلاگتان بیایند با دیدن رقم آمارگیرتان مخشان سوت خواهد کشید و شما را لینک خواهند کرد و رفته رفته واقعا وبلاگ خفنی خواهید داشت . البته این کار خلاف شرع است اما اشکال شرعی ندارد چون شما با این حرکت هیچ آسیبی به وبلاگ اصلی ای که آمارش نجومی است نزده اید و فقط از برگه امتحانی او کارنامه تان را چاپ کرده اید . البته یک جاهایی گند قضیه در می آید و بر اساس تعداد نظراتتان و یا آرشیو و اسم مخاطبانتان مثل ام قزی و فری چشم قشنگه مشخص می شود که شما این کاره نیستید . چون به هر حال وبلاگ های موفق نشانه های خاصی دارند . برای مبارزه با این عمل هم می توانید نظرات وبلاگتان را ببندید و یا بگویید که تایید نمی کنید و یا بگویید که آمار وبلاگتان همان است و به نظرات اهمیتی نمی دهید!  

خوب مسئله دوم . همه ما می دانیم که رنکینگ خیلی چیز با کلاس و بامزه ای است . یعنی بر اساس عددی که گوگل از ده به وبلاگ یا وبسایت مدنظر می دهد - که هر چه این عدد بالاتر باشد بهتر است - قدرت و توانایی بالای آنجا را نشان می دهد . از طرفی وبلاگ های بسیار خوب و قدرتمند تا به حال عدد رنکینگشان از چهار بالاتر نرفته - یعنی من که ندیدم خوش به حال شما که دیدید!
خوب منظورم این است که شما برای افزایش عدد رنکینگتان نیاز به ماه ها تلاش شبانه روزی دارید . اما باز هم به همان شیوه فوق می توانید رنک وبلاگتان را هر عددی که می خواهید قرار دهید! بله دیگه . وجدان را کنار بگذارید . البته ممکن است گندش در بیاید و آبرویتان برود . به این ترتیب که یک فوضولی به عدد رنکینگتان مشکوک شود و برود آن را از سایت مرکزی چک کند و ببیند ای دل غافل! جا تره و بچه نیست! آن وقت است که شروع به آبروریزی کند . در این صورت شما می توانید بگویید که این اجانب خود فروخته رنکینگ شما را از بین برده اند و هکرهای اسرائیلی به دنبالتان هستند!

حالا شما وبلاگی دارید با آمار دلخواه و رنکینگ پیشنهادی خودتان! مزه خوبی ندارد چون هیچکدامش برای خود آدم نیست . مثلا می شود آدرس خود گوگل را هم به جایی که رنکینگ می دهد بدهیم و ببینیم که رنک ده است!

خوب مسئله سوم . بسیاری از ما وبلاگ نویسان در روزهایی از زندگیمان حاضر می شویم از همه چیز و همه کس بگذریم و دیگه هیچ چیزی برامون مهم نیست . کم حوصله می شویم یا هر مسئله ای پیش می آید که ترجیح می دهیم به یک نحوی خالی شویم . برای همین دیواری کوتاه تر از وبلاگ بدبختمان پیدا نمی کنیم و گرومپ آن را حذف می کنیم! خوب مسئله حذف وبلاگ یک چیز خیلی جدی است . از که.ریز.ک هم جدی تر است وشوخی ندارد! یعنی شما به محض این که حذف نهایی وبلاگتان را تایید می کنید جدی جدی وبلاگتان را حذف می کنند . بعدش هم یک اوشمغز دیگری می آید و به راحتی وبلاگتان را تصاحب می کند و ممکن است اسمی که شما مدت ها برای آن زحمت کشیده اید و با شب و روزش خندیده اید و گریه کرده اید به گند بکشد! یعنی هر کاری که بخواهد بکند . وبلاگ ناموس آدم است و به این ترتیبحذف شما ناموستان را در کوچه های شهرک غرب رها کرده اید! برای مبارزه با این مسئله یک مسئله پیشنهادی وجود دارد . شما می توانید از صفحه وبلاگی با این آدرس پیدا نشد! عکس بگیرید و آن را آپلود کنید . سپس تمامی پست های وبلاگتان را به صورت ثبت موقت در آورید و به یکباره یک پست جدید قرار بدهید که تنها شامل همین عکس است و نظرات را هم ببندید و د برو که رفتیم! - یک توضیحی من بدهم . من خودم خیلی آدم بامزه ای هستم راستش! منتهی این پست رو یکبار با تمام توانم نوشتم و کلی هم تیکه های طنز داشت بعد موقع ثبتش این بلاگفا کاغذم را سوزاند و گفت به دلیل اسکریپ های غیر مجاز قادر به این کار نمی باشید! ما هم این بک را زدیم و دیدیم که زرشک نصف یادداشت را دزد برده . خلاصه اینکه بنده الان در افسردگی کامل این پست را می نویسم .

روش به روز کردن با نقطه . این روش هم یک عمل غیر اخلاقی دیگر است که می خواهم یادتان دهم . برای این کار شما باید یک نقطه به جای تیتر بگذارید و چیزی ننویسید و وبلاگتان را به روز کنید . بعد که در لیست وبلاگ های به روز شده سایت اصلی قرار گرفتید آن پست را حذف کنید . به این صورت شما بدون اینکه وبلاگتان را به روز کنید فرت و فرت می توانید روی صفحه سایت باشید و در هر بار یک یا چند نفر می آیند تو . البته این شیوه بسیار مزخرفی است! چرا که شما پس از انجام دادن این کار در لیست وبلاگ های دوستان مدیران وبلاگ های دیگر هم قرار می یرید و آن ها که فکر می کنند به روز کرده اید به وبلاگتان سر می زنند بعد می بینند که به روز نکرده اید. بعد که واقعا که به روز کردید فکر می کنند که باز دروغ می گویید و به روز نکرده اید و بعد هم کمتر به وبلاگتان می آیند! البته در این کار - اگر خواستید انجام دهید - بهتر است عنوان وبلاگتان را برای دقایقی عوض کنید . عنوان هایی که باعث شود افراد بیشتری جذب شوند . مثلا یادداشت های یک داف بی قرار ، یادداشت های یک دختر پولدار ، یا به قول پاپیون مرگ برکسی که کلیک نکنه! و وای چه عکسایی!

ای تو روح بلاگفا که نذاشت من اون پست اولیمو ثبت کنم و ای تو روح خودم که ازش کپی نگرفتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 13:33  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

ازدواج با دختر بیل گیتس

پدر به پسر: دیگر وقت ازدواج توست. من دختری را برای ازدواج با تو در نظر گرفته ام.
پسر: اوه نه پدر، ازدواج برای من زود است و تازه من باید با دختری که خودم دوستش دارم ازدواج کنم.
پدر: اما دختری که من اجازه اش را برایت گرفته ام دختر بیل گیتس – صاحب شرکت میکروسافت – است.
پسر: اوه، خب راستش خودم هم مدتی بود فکر می کردم دیگر وقت ازدواجم شده باشد.
———
آن گاه پدر از بیل گیتس وقت ملاقات می گیرد.
پدر: آقای گیتس، من از طرف مرد جوانی برای خواستگاری دختر شما آمده ام.
گیتس: اما ازدواج برای دختر من بسیار زود است وانگهی او هنوز باید به تحصیلش ادامه دهد.
پدر: اما این مرد جوان مشاور مدیرعامل بانک جهانی است.
گیتس: اوه، در این صورت من موافقم، اشکالی ندارد.

——-

سپس پدر به نزد مدیرعامل بانک جهانی می رود.
پدر: من نزد شما آمده ام تا مرد جوانی را برای شغل مشاور به شما معرفی کنم.
مدیرعامل بانک جهانی: اما من مشاوران زیادی دارم و دیگر به مشاور جدید نیازی ندارم مخصوصا از نوع جوانش.
پدر: اما این مرد جوان، داماد بیل گیتس است.
مدیرعامل بانک جهانی: اوه، در این صورت من موافقم، اشکالی ندارد !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 0:7  توسط عـــمـــو چایـی چی  | 

تولد

فردا تولد عمه خانوم است! ای بابا یک جا آرام بگیرید دیگر! چقدر متولد می شوید؟! فکر نکرده اید یک عمو قهوه چی بدبختی باید بیاید اینجا از خودش متن در کند و تازه نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما شما تا حالا فکر کرده اید مخارج این کادوهای تولد و پارتی های شبانه که برایتان می گیرم از کجا می آید! د یک جا آرام بگیرید دیگر . از اول شهریور هی همین طوری دارید متولد می شوید! بگیرید بشینید یه جا دیگه .

خوب حالا جدی . عمه خانوم الان ها دیگر باید متولد شده باشد . متولد بیست و پنجم شهریور . آدم ها اصولا دو دسته اند یا مثل من متولد مردادند یا خیلی دوست دارند متولد مرداد باشند اما خوب متولد شهریور شده اند . به  هر حال با اختلاف یه ماه قبول می کنیم متولد تابستان هستند .

عمه خانوم هشت ساله می شود! باور کنید! باور نمی کنید؟! خوب من چه کار کنم؟ باور کنید عمه خانوم هشت ساله می شود . سندش هم هست . سند عمو بودن من هم هست . سند رییس جمهور هم هست ! ای بابا دهان منو باز نکنید دیگه .

عمه خانوم عزیز! نمی دانم از مهربانی هایت بگویم یا از آشپزی ات تعریف کنم! آخ آخ... ببخشید . بچه ها دوباره می گیریم . صدا دوربین وبلاگ حرکت! خوب عمه خانوم نازنین! تولدت مبااااااااااارک!

--- - -- -- - -- -- - - --  ----- - -- - -- - - -- - -- - ----------- - - --

مهربانی و خوب بودنت بی نیاز از تعریف من است . نمی توانم تو را توصیف کنم . بی بهانه دوستت داریم و از اینکه تو را در کنارمان داریم بیش از حد خوشحالیم . سالروز تولدت ، لبخند و شادمانی را برایمان به ارمغان می آورد . تولدت مبارک مهربان ترین عمه دنیا . . .

                                     از طرف : عمو قهوه چی

                                                                      و

                                                                        عمو چایی چی

 

                                                          The best wishes with the lucky days for you

                                       and

                                                                  I hope that I always see you happy

                                                              and

               Always be in a good mood    

                                                                                               Have blast my sweety

                                                                            and       

                          Happy your new birthday

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:4  توسط عـــمــــو قهوه چـی  | 

تـــولـــد

یک جورهایی من یکی عادت به کلیشه ندارم  که بخواهم بگویم عزیزم قربونت برم تولدت مبارک و انشالله صد و بیست ساله شوی و چشم های خوشگلتو ببند و کادوهای قشنگت را باز کن و این ها!

دوست داشتم الان می دیدمت و راستش را بخواهی همین که شک دارم بتوانم شب تولدت ببینمت یک کمی دلم گرفته و فکرم هم مشغول شده! و گر نه خوب طبیعتا من هم قربون صدقه ات می رفتم و از دست و پاهای بلوری ات تعریف می کردم! و تولدت را تبریک می گفتم دیگه...بگذریم .

عمو چایی چی عزیزم!
آنچنان دوستت دارم که اگر باران بیاید و زمین خیس شود و ماشینی لیز بخورد و به من بکوبد ، لحظه ای که به بالا پرتاب می شوم فکر کنم که تو الان چتر داری ، سقف داری ...خیس نشده ای . - این یه تیکرو زیاد جدی نگیر چون از خودم بود! -

و اگر بخواهم از خوبی ها و محبت هایت تعریف کنم آن قدر ناتوانم که اگر بهترین زبان و بهترین چشم و بهترین بیان را داشته باشم باز نمی توانم ذره ای از محبت هایت را بنویسم .

عموچایی چی عزیزم! آه عمو چایی چی عزیزم ! فردا روز تولد توست و من غرق در خوشحالی ام . آهای فرشته سالروز زمینی شدنت مبارک . خوشحالم که هستی . ممنون که بوده ای . . .



امیدوارم همیشه بهترین نت های زندگیتو بنوازی...

                                                                                     از طرف : عمه خانوم و عمو قهوه چی
راستی یک سری به ادامه مطلب هم بزن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 21:23  توسط عـــمــــو قهوه چـی  |